خرچنگ ها به بهشت نمی روند
امروز صبح طوری که انگار از چیزی خوشحال باشد، با صدای بلند سلام کرد و خودش را با یک جهش بلند به داخل اتاق هل داد. یک کیسه بزرگ سفید رنگ که انگار وزن زیادش روی شانه اش سنگینی می کرد هم توی دست راستش بود و تو همان دوقدمی که از در تا به داخل برداشت یکی دوبار آن را از این دستش به آن یکی دستش سپرد. بعد با شور و شوقی که برق چشمانش گواه آن بود مرا صدا کرد و گفت:
بیا داخل کیسه را ببین! امروز صبح رفتم بازار 8 تا خرچنگ بزرگ خریدم. امشب شام خرچنگ دارم. یکی از یکی چاق تر! این خرچنگ های نروژ این قدر خوشی زیر دلشان زده است که همگی چاق و گوشت آلو هستند. هیچ چنگی هم نمی زنند. آرام و صبور مثل همه مردم نروژ…
راست می گفت. هشت خرچنگ، آرام و صبور پشت به پشت هم انگاری که نه خانی آمده است و نه خانی رفته ، توی کیسه پهن شده بودند و گاهی چنگک هایشان را به سر و روی هم می کشیدند و حکما توی دلشان به هم می گفتند هی رفیق… زنده ای هنوز؟ اینجا خیلی تنگ است!.. کیسه را گذاشت کنار اتاق و چند دقیقه ای گذشت و گرمی هوای اتاق انگار جانی دوباره به آنها بخشید. یکی یکی بیدار شدند و همانطور آرام و صبور راه بیرون را پیش کشیدند و افتادند توی اتاق دنبال هم! حالا من و چینی هم اتاقی، شد تمام کار روزمان که اینها را دوباره جا کنیم توی کیسه هایشان و البته شیرفهمشان کنیم که اینجا ساحل نیست و باید توی همان کیسه تان بمانید تا شب که اجلتان سر رسد …
کیفیت پایین عکس ها برای این است که با موبایل گرفته شده اند
غروب می وزد از چارسو چه کار کنم ..
امروز ،میانه های روز، همان طور که توی اتاق کارم تنها نشسته بودم و خسته و نا امید از تلاش های نافرجام و بی هوده، خودم را روی صندلی رها کرده بودم و سقف را می پاییدم ، رفتم سراغ بایگانی عکس هایی که همین چند صباح پیش توی تهران با هم انداخته بودیم. عکس ها را بالا پایین می کردم و یک به یک می بوییدم و لمس می کردم و احساس می کردم تا رسیدم به همان عکس هایی که از میان آلبوم عکس های قدیمی با دوربینم از روی آنها عکس گرفته بودم. عکس های بچگی ات که سر ِ زمین است یا حیاط خانه تان یا هر چه نمی دانم روی یک چیز گرد نقاله مانند نشسته ای و آن یکی عکس که با لباس سربازی هستی .. و آن یک دانه که کت و شلوار پوشیده ای و سبیلت از بنا گوش در رفته است و موهایت را مدل قیصری زده ای و ریش هایت را شش تیغ کرده ای و ابروهای پر پشتت طوری میان دو چشمت سینه به سینه هم داده اند انگار که دست یا علی داده اند که تا ابد از هم جدا نشوند. این آخری محشر بود. بی هوا آنقدر کیف کردم و ذوق زده شدم که توی دلم گفتم اگر یک پنجم این همه خوش پوشی و جذبه مردانه توی چهره ام بود حالا لا اقل نصف دخترهای بلوند شهرمان عاشقم شده بودند.. خنده ام گرفت آنقدر تلخ که داستانمان شد مَثَل همان ابرهای بهاری که میان آفتاب و خورشید تنگشان می گیرد و می بارند. آن موقع بود به گمانم که می گفتند گرگ دارد می زاید. خلاصه امروز گرگ شهرما حسابی زایید!

پی نوشت: این وبلاگ فقط دو خواننده دارد. بقیه که می آیند و می روند قدم رنجه می کنند اما بدانند که مهمان ناخوانده اند. مهمان ناخوانده هم خیلی باید رویش زیاد باشد که جلوی میزبان پایش را دراز کند آمدی بخوان برو به سلامت.. پادرازی ات باشد برای جای دیگر.
پ.ن2: حالا که دوباره می خوانم می بینم مقدمه این پست را چند جای دیگر هم به کار برده ام. روزهای ما همه از همان اتاق آغاز می شوند و همان جا ختم می شوند. لاجرم تکرار اینجا ریشه کرده است. خوش به حالت که تکراری نیستی.
حالا حکایت ماست ..3
انسان غربی ِ آخر الزمانی همان گره گوار سامسا است. اوج جهش ژنتیکی اش این است که صبح از خوبی آشفته بیدار شود و تبدیل به حشره ای عظیم شود. اما انسان شرقی آخر الزمانی بسیار پیچیده تر است. او صبح از خواب بیدار می شود و به جای یک حشره به دو حشره تبدیل می شود. مدرن و سنتی! شاید هم بیش تر. مثل ارمیا که فقط توی سرش هزاران هزار حشره توی هم می لولند…

رضا امیر خانی .. بیوتن
تبر به ساقه که می زنی؟
برادر من.. این طور که بر سر زنی بی پناه باتوم می زنی، انگار کن به ساقه بی دفاع و رنجور نظام تبر می زنی. انگار کن خون شهیدی را لگد مال می کنی و روح اماممان را آزرده . باتوم به دستت داده اند که از جان و ناموس مردم ناگریز از این قشون کشی های هوس مندانه حفاظت کنی نه اینکه بذر نفرت در جامعه بکاری و بی آبرویی برایمان درو کنی. آقا ما انتقاد داریم. آقا ما دلمان برای انقلاب می سوزد وگرنه در این فرسنگ ها دور از هر آنچه غوغا و قیل و قال است می رفتیم کنج خلوتی ، گوشه امنی در اوج عافیت برای خودمان همان زندگی درویشی و شاعر مسلکانمان را پیش می گرفتیم. آقا به جدت سوگند، آقا ولی عصر را از ما رنجور نکن.

حالا حکایت ماست… (2)
“
… بسياري از اشعار من به نام آنهاست. مردمي كه يك زمان خوف انگيزترين عشق من بوده اند، مرا از گند و عفونت نفرت سرشار كرده اند. مردمي كه تنها براي آن خوبند كه گروهباني به خطشان كند و از ايشان براي پيشبرد هوسهاي خويش قشوني ترتيب دهد. به ايمان و عقيده شان تف كند و… ديگر نه اميدي هست نه آرزويي. تنها آرزويي كه براي من باقي مانده اين است كه پس از مردن، لاشه ي مرا در گورستان عمومي دفن نكنند. بگذاريد دست كم پس از مرگ، آرزوي من به دور ماندن از مردم و پليدي هايشان برآيد. مردمي كه از ايشان متنفرم، چراكه بسيار دوستشان مي داشتم… براي من همه چيز تمام شده است. من مدتهاست كه شعر مي نويسم براي مردم آزاري و اين تنها انتقامي است كه مي توانم از مردم بگيرم و دليلي هم ندارد كه خودكشي كنم؛ چرا كه تماشا مي كنم. من وظيفه اي براي خود درقبال اين مردم نمي شناسم.
“
پ.ن: مردمی که تنها برای آن خوبند که گروهبانی به خطشان کند و ازایشان برای پیشبرد هوسهای خویش قشونی ترتیب دهد . به ایمان و عقیده شان تف کند و … ، واضح است که حالا حکایت ماست.
احمد شاملو

سه روایت از خدمات جنبش سبز به هویت بخشی ایرانیان خارج از کشور
روایت اول
دیشب که جمعه شبی بود مثال همه جمعه شب های بی ظهور، در آمریکا و کانادا و آن حوالی شب هالووین بود. سنتی که با یک شرق پیمایی طویل خودش را تا اروپا نیز کشانده است و مک دونالدخورهای چشم آبی ِ این قاره سبز ، چون همه وادادگی های چند سده اخیر ، گویی زیر بار فرهنگ آمریکایی زانو زده اند و آنها نیزاین شب را گرامی می دارند! روایت باز می گردد هر چند به کانادا و داستانی که یک دوست ایرانی که در کانادا مشغول تحصیل است برایم نقل کرده است.
شب هالووین است و تو در غرب هستی . باید با فرهنگ غرب ممزوج شوی و آمیخته و خودت را در این بین به قولی مخلوط کنی. حتی اگر ماده ای باشی نچسب و حل نشدنی آنقدر با زور هم زن و قاشق چایی خوری خودت را هم می زنی تا بالاخره جایی در این میان باز کنی. شب هالووین است و باید مخلوط شد. جنبش سبز هم که هنوز زنده است و چه فرصتی گرانبها تر از آنکه این هم آمیزی یک تنه اش بخورد به همین داستان و خلاصه هر چه باشد این روزها همه ایرانی را با همین دستنبد سبز و پیراهن سبز و چیزهایی شبیه این می شناسند. شب هالووین است و باید بالطبع قیافه ات ترسناک باشد. چه شبی بهتر از امشب که قیافه ات را شبیه یک بسیجی کنی، چفیه به گردن بیاندازی و ریش بگذاری و لباست را بیندازی روی شلوارت و دکمه آخر پیراهنت را سفت ببندی در حالی که دستنبد سبز هنوز به دستت است و نشان می دهی به جماعت که همه این لباس ها و اطوار ها برای به سخره گرفتن است. برای به ریشخند گرفتن است. برای این است که بگویی من از این فرهنگ نیستم. من از این فرهنگ بیزارم. هویت می خواهی دیگر. باید ممزوج شوی. شب هالووین است و باید بالطبع قیافه ای ترسناک داشت…شب جمعه است. شبی به مانند همه شب های بی ظهور..
بی ربط نیست : (+)

روایت دوم
گوتنبرگ شهری است که یک سال از زندگی ام را آنجا گذرانده ام.دوره ای بود از دوران زندگی و تحصیل در دانشگاه چالمرز. توفیری ندارد با بقیه شهرهای دیگر الا اینکه شاید جمعیت ایرانیان ساکن آنجا و حتی دانشجویانی که برای تحصیل به چالمرز می آیند کمی بیشتر از میانگین جاهای دیگر باشد. خاصیت حضور این همه ایرانی به خصوص در یک دانشگاه این است که گاه گداری مراسمی می گذارند برای هم نشینی و به قولی هم اندیشی و یا شاید هم معارفه و سنت بر این است که کسی که مجلس را می گرداند یکی از قدیمی های چالمرز است و بالطبع میدان دار جمع و بلندگو را اوست که در دست دارد، اوست که شمشیر زن کارزار هول انگیز سخن است. حالا که دیگر در آن شهر نیستم اما از بقایای رفقای عهد قدیم هستند دو سه تایی که گاه به گاه داستانهایی از آنجا و از این دست مراسم برایم نقل کنند. این روایت یکی از همانهاست که من اینجا بازگو می کنم . میان دار در حالی که با چند جرعه آب و یکی دو سرفه ممتد راه گلویش را صاف می کند ادامه می دهد :
هدف اصلی ما از این گردهمایی ها در درجه اول خوش بودن است. ما اینجا دور هم جمع می شویم که با هم شاد باشیم .. هدف بعدی ما این است که یک چهره خوبی از ایران و ایرانی در جوامع بین المللی به ظهور برسانیم. ما اینجا دور هم جمع می شویم تا با حفظ اتحاد ، شمایل خوبی از هم وطنانمان به سویدی ها نشان بدهیم. و البته اتحاد رمز کلمه است. بگذارید یک مثال ساده بزنم: ببنید وقتی من یک شب حمام نمی روم بدنم بو می گیرد و فردا در محیط دانشگاه اطرافیانم را آزار می دهم. اما وقتی من این دستنبد سبز را به دستم بسته ام ، می دانم همه به چشم یک ایرانی به من نگاه می کنند، پس من هر شب حمام می روم تا بدنم بو نگیرد و اینها فکر نکنند که ایرانی ها بدنشان بو می دهد…!
…
روایت سوم
روایت سوم را هم بشنو که این روایت نشنیده از دنیا نرفته باشی. روایت آخر دوباره باز می گردد به همان شهر دوست داشتنی یوته بوری و عزیز دیگری از ایران. پدر آمرزیده ای هست در دانشکده مواد که گویا شکل و شمایل عجیبی دارد و موهای پریشانش بلند و آشفته است و به سان فرزند خلف جانگل بوی ، وحشیانه و طبیعت دوست زندگانی می کند. این اخوی ما با وجود مخالفت استاد پروژه اش برای اجتماع روز قدس خودش را به تهران می رساند تا در میان حلقه آزادی خواهان جای گیرد و برای براندازی دولت جور ، دست برادران خویش را بفشارد. تا اینجای کار خیلی خوب است و نشان از عزم راسخ یک انقلابی غران و پایبند به ارزش ها دارد. دو هفته می گذرد.. سه هفته .. چهار هفته می گذرد و این رشید عرصه نبرد در برابر ستم به سوید باز نمی گردد و حتی نامه های ارسالی استاد خویش را نیز جواب نمی دهد. روزها در پس هم می آیند و می روند تا قریب دو ماه و اندی بعد شخص روایت ما در حالی که موهایش بلند تر شده است و بدنش کمی گوشت آورده است به شهر شهید پرور یوته بوری رجعت می کند و در بدو ورود مدعی می شود که در زندانها و سیاه چاله های مخوف رژیم در بند بوده است و این است دلیل این همه تاخیر در بازگشتش. حالا خبر می رسد که نقاره به دست گوشه به گوشه شهر راه افتاده است و در پی هویت گم گشته اش، جار می زند که در زندانهای رژیم چه شرایط دهشتناکی را سپری کرده است!
جمعه شبی است که اینها را می نویسم، جمعه شبی به سان همه جمعه شب هایی که رفت و تو نیامدی. جمعه شبی مه گرفته و تاریک که حتی نور مهتاب نیز به زمین نمی رسد و من که اینجا پنجه در پنجه تغافل در کنج خلوت بی کلامی ام ایستاده ام ، می دانم که تو روزی از این روزها، سوار بر اسب سپید آرزومندی باز خواهی گشت…


4 نظر (ها)