خانه > دروني > قافیه های تو مویه می کنند…

قافیه های تو مویه می کنند…

“پس عشق ذاتیست صِرف و خالص که تحت اسم و رسمی و لغت و وصفی داخل نشود. و در آغاز پیدایش عاشق را به وادی فنای محض کشاند بنحوی که نام و نشان و وصفی از او باقی نگذارد و ذات او را محو کند و در پایان امر نه عاشقی در کار باشد و نه معشوقی در کار، و آنجاست که عشق به هر دو صورت جلوه گر گردد و به هر دو وصف متصف شود، زمانی بصورت عاشق و زمانی بصورت معشوق درآید” (+)

قافیه های تو مویه می کنند

قافیه های تو مویه می کنند ای شعرهای سر صبح کنار پنجره آسمان مه گرفته شهر

“آسمان مه گرفته شهر” و این یعنی که ما جدا افتاده ایم

و این همه قصه است، و این همه غصه است

یعنی که آسمان شهر من مه دارد و آسمان شهر تو، … به یاد نمی آورم روز مه گرفته اش را

یعنی که صبح که پا می شوی ، یکی از روزهای آخر مهر ، روبروی خانه من چمن یخ می زند و روبروی خانه تو…

شاید به یاد نمی آورم باغچه چمن شده اش را

و این همه قصه است،… و این همه غصه است

خیابان من بی نگاه و خیابان تو تفتیده در نگاه های داغ

خیابان من نگاه را از یاد می برد، هم چون قار قار کلاغ ها و بق بقوی صبح دم کفتر ها

خیابان من غریبه است حتی با عشق

و این یعنی که ما از هم دور افتاده ایم

یعنی که نه عاشقی است که به وادی فنای محض کشیده شود

و نه معشوقی که آخرالامر در صورت عاشق جلوه گر افتد

اینجاست که اما او بی عشق کشیده می شود به وادی فنای محض

به وادی سرد کوچه های یخ زده ، به وادی خیابانهای نگاه یک طرفه

خیابانهای عاشقی کردن ممنوع ، خیابانهای دل دادگی مطلقا ممنوع، حمل با جرثقیل ، حتی شما دوست عزیز!

اینجاست که دیگر از عاشق دورت نه نامی می ماند ، نه نشانی و نه وصفی

عاشقت را برده اند اما در گاراژی آن سر دنیا و قبضش که انگار افتاده باشد در جوی آبی، گذری تاریک

فراموش شده در تاریخ های هجری میلادی…

و این همه یعنی که ما از هم دور افتاده ایم

بی عشق… بی تو… شهرمن  درد دارد

وقتی که در کنار نیستی

درد بی داد می کند ..

برمی گردم روزی، با همه دردهای بی داد گرت

وشاید آن روز کوتاه ترین روز سال باشد..

  1. اکتبر 23, 2009 در t 12:55 ق.ظ | #1

    آقا اسم وبلاگ من درست توی اینجا نمی شه گذاشت!

    خرچنگ زاده جان، می شناسمت؟
    در ضمن، این کامنت دونیه وبلاگت جای خوبی نیست به نظرم. بذارش توی چشم. کلی گشتمش تا بتونم پیداش کنم!

    • اکتبر 23, 2009 در t 1:46 ق.ظ | #2

      علیرضا جان. من هاتف هستم. دورا دور با پسرعموهایت مدت هاست از طریق وبلاگی در تماس هستم و از خواندن نوشته هایشان لذت می برم.
      ارادت دارم

  2. اکتبر 25, 2009 در t 6:22 ق.ظ | #3

    بسیار بسیار زیبابود.. دست مریزاد خرچنگ زاده… لذت بردیم…فعلا…

  1. هنوز دنبالکی دریافت نشده.