حالا حکایت ماست… (2)
“
… بسياري از اشعار من به نام آنهاست. مردمي كه يك زمان خوف انگيزترين عشق من بوده اند، مرا از گند و عفونت نفرت سرشار كرده اند. مردمي كه تنها براي آن خوبند كه گروهباني به خطشان كند و از ايشان براي پيشبرد هوسهاي خويش قشوني ترتيب دهد. به ايمان و عقيده شان تف كند و… ديگر نه اميدي هست نه آرزويي. تنها آرزويي كه براي من باقي مانده اين است كه پس از مردن، لاشه ي مرا در گورستان عمومي دفن نكنند. بگذاريد دست كم پس از مرگ، آرزوي من به دور ماندن از مردم و پليدي هايشان برآيد. مردمي كه از ايشان متنفرم، چراكه بسيار دوستشان مي داشتم… براي من همه چيز تمام شده است. من مدتهاست كه شعر مي نويسم براي مردم آزاري و اين تنها انتقامي است كه مي توانم از مردم بگيرم و دليلي هم ندارد كه خودكشي كنم؛ چرا كه تماشا مي كنم. من وظيفه اي براي خود درقبال اين مردم نمي شناسم.
“
پ.ن: مردمی که تنها برای آن خوبند که گروهبانی به خطشان کند و ازایشان برای پیشبرد هوسهای خویش قشونی ترتیب دهد . به ایمان و عقیده شان تف کند و … ، واضح است که حالا حکایت ماست.
احمد شاملو


