روایت اول
دیشب که جمعه شبی بود مثال همه جمعه شب های بی ظهور، در آمریکا و کانادا و آن حوالی شب هالووین بود. سنتی که با یک شرق پیمایی طویل خودش را تا اروپا نیز کشانده است و مک دونالدخورهای چشم آبی ِ این قاره سبز ، چون همه وادادگی های چند سده اخیر ، گویی زیر بار فرهنگ آمریکایی زانو زده اند و آنها نیزاین شب را گرامی می دارند! روایت باز می گردد هر چند به کانادا و داستانی که یک دوست ایرانی که در کانادا مشغول تحصیل است برایم نقل کرده است.
شب هالووین است و تو در غرب هستی . باید با فرهنگ غرب ممزوج شوی و آمیخته و خودت را در این بین به قولی مخلوط کنی. حتی اگر ماده ای باشی نچسب و حل نشدنی آنقدر با زور هم زن و قاشق چایی خوری خودت را هم می زنی تا بالاخره جایی در این میان باز کنی. شب هالووین است و باید مخلوط شد. جنبش سبز هم که هنوز زنده است و چه فرصتی گرانبها تر از آنکه این هم آمیزی یک تنه اش بخورد به همین داستان و خلاصه هر چه باشد این روزها همه ایرانی را با همین دستنبد سبز و پیراهن سبز و چیزهایی شبیه این می شناسند. شب هالووین است و باید بالطبع قیافه ات ترسناک باشد. چه شبی بهتر از امشب که قیافه ات را شبیه یک بسیجی کنی، چفیه به گردن بیاندازی و ریش بگذاری و لباست را بیندازی روی شلوارت و دکمه آخر پیراهنت را سفت ببندی در حالی که دستنبد سبز هنوز به دستت است و نشان می دهی به جماعت که همه این لباس ها و اطوار ها برای به سخره گرفتن است. برای به ریشخند گرفتن است. برای این است که بگویی من از این فرهنگ نیستم. من از این فرهنگ بیزارم. هویت می خواهی دیگر. باید ممزوج شوی. شب هالووین است و باید بالطبع قیافه ای ترسناک داشت…شب جمعه است. شبی به مانند همه شب های بی ظهور..
بی ربط نیست : (+)

روایت دوم
گوتنبرگ شهری است که یک سال از زندگی ام را آنجا گذرانده ام.دوره ای بود از دوران زندگی و تحصیل در دانشگاه چالمرز. توفیری ندارد با بقیه شهرهای دیگر الا اینکه شاید جمعیت ایرانیان ساکن آنجا و حتی دانشجویانی که برای تحصیل به چالمرز می آیند کمی بیشتر از میانگین جاهای دیگر باشد. خاصیت حضور این همه ایرانی به خصوص در یک دانشگاه این است که گاه گداری مراسمی می گذارند برای هم نشینی و به قولی هم اندیشی و یا شاید هم معارفه و سنت بر این است که کسی که مجلس را می گرداند یکی از قدیمی های چالمرز است و بالطبع میدان دار جمع و بلندگو را اوست که در دست دارد، اوست که شمشیر زن کارزار هول انگیز سخن است. حالا که دیگر در آن شهر نیستم اما از بقایای رفقای عهد قدیم هستند دو سه تایی که گاه به گاه داستانهایی از آنجا و از این دست مراسم برایم نقل کنند. این روایت یکی از همانهاست که من اینجا بازگو می کنم . میان دار در حالی که با چند جرعه آب و یکی دو سرفه ممتد راه گلویش را صاف می کند ادامه می دهد :
هدف اصلی ما از این گردهمایی ها در درجه اول خوش بودن است. ما اینجا دور هم جمع می شویم که با هم شاد باشیم .. هدف بعدی ما این است که یک چهره خوبی از ایران و ایرانی در جوامع بین المللی به ظهور برسانیم. ما اینجا دور هم جمع می شویم تا با حفظ اتحاد ، شمایل خوبی از هم وطنانمان به سویدی ها نشان بدهیم. و البته اتحاد رمز کلمه است. بگذارید یک مثال ساده بزنم: ببنید وقتی من یک شب حمام نمی روم بدنم بو می گیرد و فردا در محیط دانشگاه اطرافیانم را آزار می دهم. اما وقتی من این دستنبد سبز را به دستم بسته ام ، می دانم همه به چشم یک ایرانی به من نگاه می کنند، پس من هر شب حمام می روم تا بدنم بو نگیرد و اینها فکر نکنند که ایرانی ها بدنشان بو می دهد…!
…
روایت سوم
روایت سوم را هم بشنو که این روایت نشنیده از دنیا نرفته باشی. روایت آخر دوباره باز می گردد به همان شهر دوست داشتنی یوته بوری و عزیز دیگری از ایران. پدر آمرزیده ای هست در دانشکده مواد که گویا شکل و شمایل عجیبی دارد و موهای پریشانش بلند و آشفته است و به سان فرزند خلف جانگل بوی ، وحشیانه و طبیعت دوست زندگانی می کند. این اخوی ما با وجود مخالفت استاد پروژه اش برای اجتماع روز قدس خودش را به تهران می رساند تا در میان حلقه آزادی خواهان جای گیرد و برای براندازی دولت جور ، دست برادران خویش را بفشارد. تا اینجای کار خیلی خوب است و نشان از عزم راسخ یک انقلابی غران و پایبند به ارزش ها دارد. دو هفته می گذرد.. سه هفته .. چهار هفته می گذرد و این رشید عرصه نبرد در برابر ستم به سوید باز نمی گردد و حتی نامه های ارسالی استاد خویش را نیز جواب نمی دهد. روزها در پس هم می آیند و می روند تا قریب دو ماه و اندی بعد شخص روایت ما در حالی که موهایش بلند تر شده است و بدنش کمی گوشت آورده است به شهر شهید پرور یوته بوری رجعت می کند و در بدو ورود مدعی می شود که در زندانها و سیاه چاله های مخوف رژیم در بند بوده است و این است دلیل این همه تاخیر در بازگشتش. حالا خبر می رسد که نقاره به دست گوشه به گوشه شهر راه افتاده است و در پی هویت گم گشته اش، جار می زند که در زندانهای رژیم چه شرایط دهشتناکی را سپری کرده است!
جمعه شبی است که اینها را می نویسم، جمعه شبی به سان همه جمعه شب هایی که رفت و تو نیامدی. جمعه شبی مه گرفته و تاریک که حتی نور مهتاب نیز به زمین نمی رسد و من که اینجا پنجه در پنجه تغافل در کنج خلوت بی کلامی ام ایستاده ام ، می دانم که تو روزی از این روزها، سوار بر اسب سپید آرزومندی باز خواهی گشت…