بایگانی

بایگانیِ دسته‌ی ‘سفرنامه’

به سوی ایران

دسامبر 16, 2009 خرچنگ زاده 2 دیدگاه

فردا برای ملاقات یکی از دوستان دبیرستانم راهی برلین هستم. دو سه چند روزی آنجا خواهم ماند و دوباره به تروندهایم برخواهم گشت و فردای آن روز به سوی تهران حرکت خواهم کرد. خدا را شکر امسال محرم در ایران هستم . یک پیراهن یقه هفت مشکی خریده ام و از همین حالا دلم بی قرار است. امسال اگر خدا بخواهد عاشورایی تر از هر سال و حسینی تر از همیشه در صحنه خواهم بود که امسال سالی آنگونه است که مردان ِ مرد کربلایی می خواهد و دلهای زنده به خون ثار الله. سلام بر تو ای وارث ِ آدم ، برگزیده خدا سلام…

محرم را در سه سال غربت با این وبلاگ به سوز و عزا می نشستم. در اینجا از سوز و ماتمی که بر دل می رفت می نوشتم و از یاد حسین که بر بال زمان و مکان پرواز می کرد. خدا را اینگونه نعمت فرو آمد که امسال ایران باشم. قریب بیست روز و کمی بیش و کم در اینجا نخواهم بود. دنیای مجازی را به خدایان بزرگ و کوچکش می سپارم و می روم تا در حقیقت ِ دنیا به دور از هیاهوی ساختگی و جعلی زندگی آسوده تری داشته باشم. دیدار به روزهای آتی.

در مذمت غیبت

هر چند سخن به رسم ابتهاج و اجتذال پنداشتم تا نمک ملاحتی بر جام سخن بیزد و یا شهد حلاوتی بر آن ریزد و شیرینی مزاج ِ شراب ِآن معنی سخن طعم انس گیرد و در ذائقه روح مستمع ِمستانس انسی حاصل شود ، لکن ابرام و اصرار بر طریقت نامردمانه ظهرگویی کامم را تلخ کرد.
یکی آنکه چون از سر ذوق و مستی ِحال سخنی چند بلند گفته ، جماعتی از اهل بطالت که باطن به انواع بغض و حسد و خبث آکنده ، آن سخن را دستاویز کرده مجلس را به مجلس فاش گویی یزید بدل می سازند و چون مردمان ابنای دنیا و پرستاران جهل و هوی می باشند، به جهت ضدیت و تناکر جنسیت و تباین طریق و تخالف سعت و ضیق دشمنی نموده ، نفی آن جانب می کنند. بر قماش اول امید بستن خطاست و بر قماش دوم که تیغ زبان طعن و تشنیع می کشند امید بهروزی…
گرنه معیوب بد اختر عیب گوید چون کند …چون بغیر از عیب چیز دیگرش در جیب نیست

پ.ن : نوشته مخاطب خاص دارد. تو هم اگر به رسم ناجوانمردانه غیبت مبتلایی بخوان بلکه جوابی گرفته باشی :)

دو سه تا حرف بی ربط

نوامبر 28, 2009 خرچنگ زاده 8 دیدگاه

اول

سه چهار هفته پیش دو تا پیر زن از این مبلغ های مسیحیت آمدند در خانه ما را زدند. البته یکی شان آن طور ها هم مسن نبود و حدود سی چهل سال سن داشت. شروع کردند از مسیح گفتن و از خدا و از پیغمبر و یک کم که صحبتشان گل انداخت و فهمیدند من مسلمانم ، سفره دلشان را باز کردند که اینجا کسی به مذهب توجه چندانی ندارد و مردم ابراز علایق مذهبی نمی کنند و اینها… ما هم محض تاییدشان  دو سه  سری بالا پایین کردیم و من باب اینکه دلشان را نشسکته باشیم از قرابت های اسلام و مسیحیت گفتیم و گفتیم که هر دو چه خوب و نازنین هستند و هدف همه ادیان الهی یکی است و همگی باید به دستورات خدا گوش بدهیم و روی زمین فساد نکنیم و به مستمندان کمک کنیم و خانم خوبی که شما باشی یک شنبه ها بروی کلیسا و آقای خوبی که بنده باشم جمعه ها بروم نماز جمعه و لباسهایمان را همگی پاکیزه نگاه داریم و حتی المقدور دست توی بینی مان نکنیم و غیره… خلاصه از ما گفتن و از آنها به به و چه چه کردن و نیش ها تا بناگوش باز شدن که دیدیم دست کرد از توی جیبش آدرس کلیسایشان را به ما داد که این تن بمیرد از همین یک شنبه باید بیایی کلیسای ما و در مراسم شرکت داشته باشی. ما هم آدرس را گرفتیم و گفتیم حتما با خانواده خدمت می رسیم.  خلاصه سه چهار هفته گذشت تا امروز اوایل صبح بود که ما خواب و بیدار دیدیم در می زنند و یک زن و شوهر جوان از همان کلیسا آمدند. بعد از چاق سلامتی و به جا آوردن ذکر خیر بنده و آن دو خانم قبلی یک کتابچه دویست صفحه ای به ما دادند  که روی جلدش نوشته بود انجیل فی الواقع چه چیزی را به ما آموزش می دهد.. که چه.. که این سی چهل صفحه اول را می خوانی هفته دیگر می آییم بحث و گفتگو! حالا ما هر چه به اینها می گوییم اولا ما مسلمانیم و دم به تله نمی دهیم و ثانیا ایام امتحانات است و سرمان شلوغ است به خرجشان نرفت که نرفت. حالا توی این گیر و دار باید بنشنیم کتابهای آموزش دینی اینها که فکر کنم اگر قرار بود در کانون پرورش کودکان ایران چاپ می شد حداکثر در گروه سنی جیم قرار می گرفت را بخوانیم! حالا که این طور مقرر شده است اصلا ما تلاشمان را می کنیم که آنها را به دین مبین اسلام تشویق کنیم و بهشت آن دنیا را برای خودمان بخریم.. این دنیایش که هیچ بلکه آن دنیا حوری چیزی نصیبمان شود!

دوم

قضیه این آقای ایرانی که در دانشگاه نارویک نروژ در دوره ارشد هوا فضا می خواند را حکما در گوشه کنار همین وبلاگ یا در وبلاگ خودش خوانده اید. داستان این است که بعد از یک سال ویزای تحصیلی ایشان را تمدید نکردند و گفتند داداش معذوریم.  دلیلشان هم این بود که این درسی که اینجا می خوانید ممکن است برای برنامه هسته ای موشکی ایران مورد استفاده قرار بگیرد و طبق فلان بند تحریم نامه – بخوانید کاغذ پاره – شما را به خیر و ما را به سلامت.  البته جمهوری اسلامی ایران هم سفیر نروژ در ایران را فراخواند و مراتب اعتراض ایران به این کار متوهمانه را اعلام کرد. دیروز تو روزنامه دانشگاهی خودمان (Under Dusken ) دیدم دو سه تا از بچه های ایرانی مصاحبه ای را انجام داده اند در این باره. هرچند نوع ادبیاتشان به دلم ننشت و بیشتر به سمت رو در رو قرار دادن ملت و جمهوری اسلامی بود تا بیان واقعیت ها و دفاع از دانشجوی ایرانی اخراج شده و اعتراض به این حرکت غیر متدبرانه نروژی ها اما با این حال خیلی هم ناامید کننده نبود که از یکی ا ز آنها بیش از این نیز انتظار نمی رود! حالا این چس ناله های قرار دادن مردم ایران در مقابل جمهوری اسلامی که در این مصاحبه توسط یک عده ای مطرح شده را بگذارید یک طرف قضیه و نیاز جمهوری اسلامی، کشوری که با موفقیت فوریه همین امسال ماهواره امید-2 را به فضا پرتاب کرد طرف دیگر داستان . اصلا تو بگو نروژ کجای این بازی پرتاب ماهواره و موشک در دنیا ایستاده است که ایران برای دستیابی به دانشی که پیش از اینها آنرا بومی سازی کرده است نیاز داشته باشد دانشجویی آن هم در مقطع فوق لیسانس به این کشور بفرستد! خنده دار است به خدا. توهم انگار پاچه اینها را هم گرفته است.

تفریحات سالمی که می کنیم …

نوامبر 21, 2009 خرچنگ زاده 3 دیدگاه

یکی از اتفاقات خجسته ای که می تواند برای یک دانشجوی پی اچ دی رخ دهد هم آفیس شدن با یک دانشجوی دیگر از تبار چین و یا حتی ما چین است. البته کتمان نمی کنم  که هم آفیس شدن با یک جنس مخالف اصولا در راندمان کاری و نشاط بخشی به محیط تاثیر صد چندانی دارد اما از آنجایی که خر ما از کرگی دم نداشت و از همان دوران لیسانس هم دانشکده مکانیک علم و صنعت به ترکیب های زبانی خاصی تشبیه شده بود که امکان درج آن در این مکان نمی باشد و تا خاطرمان کار می کند دختر قابل دسترسی در کلاس های درسی مان به چشم نیامد، هم اتاق شدن با یک چینی دارای حداقل مزایایی است که مخلص کلام از هیچی بهتر است.

لیآهو هم اتاقی چینی ما که عکسش در دو نوشته قبلی آمده بود از یک سال و خرده ای پیش با من هم اتاق شد. بچه سر به زیر و با ادبی است. اوایل که آمده بود در سلام کردن سبقت می جست و در آرام رفتار کردن و سر و صدا نکردن خیلی مراقبت به خرج می داد. حالا که این اواخر یخش باز شده ، می شود گاه گاهی سر به سرش گذاشت و کلی شاد شد. مثلا می شود وسط یک روز که گوشی هایش را چپانده توی گوشش و از یکی از آن نرم افزار های قفل شکسته دارد آهنگ های عجیب چینی گوش می دهد ، یکدفعه زد زیر آواز و تو ای پری کجایی را خواند و چه چهه زد. یا مثلا می شود یک نوحه ای چیزی که یکی از مشترکین ارزشی ات در فرندفید گذاشته را با صدای بلند توی اتاق پخش کرد و بلند شد سینه زد. یا می شود مثل امروز نشست و یک دل سیر برایش خالی بست که چه ! که تو تحلیل گر مسایل شرق آسیایی و شروع کنی به نظریه و تئوری صادر کردن من باب اینکه تا فلان سال ، وضعیت بازار چین چه طور خواهد شد و ژاپن که چنان شرایط فلان و بهمانی را تاب نمی آورد با هنگ کنگ و تایوان وارد یک هم پیمانی نظامی خواهد شد و به شرق چین حمله خواهند کرد و از آن طرف کره شمالی و کره جنوبی با هم متحد می شوند و به شمال چین هجوم می آورند و همه آنها با حمایت مستقیم آمریکای جهان خوار نبرد سختی را با چین آغاز می کنند. چین هم در عرض حداکثر دو سال پاره پاره می شود و هر تکه اش می افتد دست یک قوم وحشی و دلیل اقامه می کنی که اینها همه در شرایطی رخ می دهد که مثل حال حاضر جوانان چینی به سیاست و آنچه که پیرامونشان رخ می دهد توجهی نکنند و خود را با دنیا سیاست غریبه بدانند! و البته برای سفت کاری ِ حرف هایت سند می آوری که این تئوری هایت در مجلات سیاسی ایران چاپ شده و سیاست مداران بزرگی مهر تایید بر آنها زده اند و بعد طوری که بخواهی حس وطن پرستی اش را بیدار کنی مشت هایت را گره کنی و از او نیز بخواهی همین کار را بکند و درست وسط اتاق کار جایی که چهار پنج اتاق دیگر نیز آن را احاطه کرده اند سه بار فریاد بزنی زنده باد چین مقاوم! زنده باد چین مقاوم.. زنده باد چین مقاوم!  آنقدر جدی و مصمم که حتی از این همه سادگی و ساده لوحی طرف مقابل هم خنده ات نگیرد.

به جان عزیزم از شوخی گذشته خیلی خوش می گذرد. هم کار چینی داشتن موهبتی است وصف ناشدنی!

خرچنگ ها به بهشت نمی روند

نوامبر 13, 2009 خرچنگ زاده 5 دیدگاه

امروز صبح طوری که انگار از چیزی خوشحال باشد، با صدای بلند سلام کرد و خودش را با یک جهش بلند به داخل اتاق هل داد. یک کیسه بزرگ سفید رنگ که انگار وزن زیادش روی شانه اش سنگینی می کرد هم توی دست راستش بود و تو همان دوقدمی که از در تا به داخل برداشت یکی دوبار آن را از این دستش به آن یکی دستش سپرد.  بعد با شور و شوقی که برق چشمانش گواه آن بود مرا صدا کرد و گفت:

بیا داخل کیسه را ببین! امروز صبح رفتم بازار 8 تا خرچنگ بزرگ خریدم. امشب شام خرچنگ دارم. یکی از یکی چاق تر! این خرچنگ های نروژ این قدر خوشی زیر دلشان زده است که همگی چاق و گوشت آلو هستند. هیچ چنگی هم نمی زنند. آرام و صبور مثل همه مردم نروژ…

راست می گفت. هشت خرچنگ، آرام و صبور پشت به پشت هم انگاری که نه خانی آمده است و نه خانی رفته ، توی کیسه پهن شده بودند و گاهی چنگک هایشان را به سر و روی هم می کشیدند و حکما توی دلشان به هم می گفتند هی رفیق… زنده ای هنوز؟ اینجا خیلی تنگ است!.. کیسه را گذاشت کنار اتاق و چند دقیقه ای گذشت و گرمی هوای اتاق انگار جانی دوباره به آنها بخشید. یکی یکی بیدار شدند و همانطور آرام و صبور راه بیرون را پیش کشیدند و افتادند توی اتاق دنبال هم! حالا من و چینی هم اتاقی،  شد تمام کار روزمان که اینها را دوباره جا کنیم توی کیسه هایشان و البته شیرفهمشان کنیم که اینجا ساحل نیست و باید توی همان کیسه تان بمانید تا شب که اجلتان سر رسد …

کیفیت پایین عکس ها برای این است که با موبایل گرفته شده اند

سه روایت از خدمات جنبش سبز به هویت بخشی ایرانیان خارج از کشور

اکتبر 31, 2009 خرچنگ زاده 5 دیدگاه

روایت اول

دیشب که جمعه شبی بود مثال همه جمعه شب های بی ظهور، در آمریکا و کانادا و آن حوالی شب هالووین بود. سنتی که با یک شرق پیمایی طویل خودش را تا اروپا نیز کشانده است و مک دونالدخورهای چشم آبی ِ این قاره سبز ، چون همه وادادگی های چند سده اخیر ، گویی زیر بار فرهنگ آمریکایی زانو زده اند و آنها نیزاین شب را گرامی می دارند! روایت باز می گردد هر چند به کانادا و داستانی که یک دوست ایرانی که در کانادا مشغول تحصیل است برایم نقل کرده است.

شب هالووین است و تو در غرب هستی . باید با فرهنگ غرب ممزوج شوی و آمیخته و خودت را در این بین به قولی مخلوط کنی. حتی اگر ماده ای باشی نچسب و حل نشدنی آنقدر با زور هم زن و قاشق چایی خوری خودت را هم می زنی تا بالاخره جایی در این میان باز کنی. شب هالووین است و باید مخلوط شد. جنبش سبز هم که هنوز زنده است و چه فرصتی گرانبها تر از آنکه این هم آمیزی یک تنه اش بخورد به همین داستان و خلاصه هر چه باشد این روزها همه ایرانی را با همین دستنبد سبز و پیراهن سبز و چیزهایی شبیه این می شناسند. شب هالووین است و باید بالطبع قیافه ات ترسناک باشد. چه شبی بهتر از امشب که قیافه ات را شبیه یک بسیجی کنی، چفیه به گردن بیاندازی و ریش بگذاری و لباست را بیندازی روی شلوارت و دکمه آخر پیراهنت را سفت ببندی در حالی که دستنبد سبز هنوز به دستت است و نشان می دهی به جماعت که همه این لباس ها و اطوار ها برای به سخره گرفتن است. برای به ریشخند گرفتن است. برای این است که بگویی من از این فرهنگ نیستم. من از این فرهنگ بیزارم.  هویت می خواهی دیگر. باید ممزوج شوی. شب هالووین است و باید بالطبع قیافه ای ترسناک داشت…شب جمعه است. شبی به مانند همه شب های بی ظهور..

بی ربط نیست : (+)

روایت دوم

گوتنبرگ شهری است که یک سال از زندگی ام را آنجا گذرانده ام.دوره ای بود از دوران زندگی و تحصیل در دانشگاه چالمرز. توفیری ندارد با بقیه شهرهای دیگر الا اینکه شاید جمعیت ایرانیان ساکن آنجا و حتی دانشجویانی که برای تحصیل به چالمرز می آیند کمی بیشتر از میانگین جاهای دیگر باشد. خاصیت حضور این همه ایرانی به خصوص در یک دانشگاه این است که گاه گداری مراسمی می گذارند برای هم نشینی و به قولی هم اندیشی و یا شاید هم معارفه و سنت بر این است که کسی که مجلس را می گرداند یکی از قدیمی های چالمرز است و بالطبع میدان دار جمع و بلندگو را اوست که در دست دارد، اوست که شمشیر زن کارزار هول انگیز سخن است.  حالا که دیگر در آن شهر نیستم اما از بقایای رفقای عهد قدیم هستند دو سه تایی که گاه به گاه داستانهایی از آنجا و از این دست مراسم برایم نقل کنند. این روایت یکی از همانهاست که من اینجا بازگو می کنم . میان دار در حالی که با چند جرعه آب و یکی دو سرفه ممتد راه گلویش را صاف می کند ادامه می دهد :

هدف اصلی ما از این گردهمایی ها در درجه اول خوش بودن است. ما اینجا دور هم جمع می شویم که با هم شاد باشیم .. هدف بعدی ما این است که یک چهره خوبی از ایران و ایرانی در جوامع بین المللی به ظهور برسانیم. ما اینجا دور هم جمع می شویم تا با حفظ اتحاد ، شمایل خوبی از هم وطنانمان به سویدی ها نشان بدهیم. و البته اتحاد رمز کلمه است. بگذارید یک مثال ساده بزنم: ببنید وقتی من یک شب حمام نمی روم بدنم بو می گیرد و فردا در محیط دانشگاه اطرافیانم را آزار می دهم. اما وقتی من این دستنبد سبز را به دستم بسته ام ، می دانم همه به چشم یک ایرانی به من نگاه می کنند، پس من هر شب حمام می روم تا بدنم بو نگیرد و اینها فکر نکنند که ایرانی ها بدنشان بو می دهد…!

روایت سوم

روایت سوم را هم بشنو که این روایت نشنیده از دنیا نرفته باشی. روایت آخر دوباره باز می گردد به همان شهر دوست داشتنی یوته بوری و عزیز دیگری از ایران. پدر آمرزیده ای هست در دانشکده مواد که گویا شکل و شمایل عجیبی دارد و موهای پریشانش بلند و آشفته است و به سان فرزند خلف جانگل بوی ، وحشیانه و طبیعت دوست زندگانی می کند. این اخوی ما با وجود مخالفت استاد پروژه اش برای اجتماع روز قدس خودش را به تهران می رساند تا در میان حلقه آزادی خواهان جای گیرد و برای براندازی دولت جور ، دست برادران خویش را بفشارد. تا اینجای کار خیلی خوب است و نشان از عزم راسخ یک انقلابی غران و پایبند به ارزش ها دارد. دو هفته می گذرد.. سه هفته .. چهار هفته می گذرد و این رشید عرصه نبرد در برابر ستم به سوید باز نمی گردد و حتی نامه های ارسالی استاد خویش را نیز جواب نمی دهد. روزها در پس هم می آیند و می روند تا قریب دو ماه و اندی بعد شخص روایت ما در حالی که موهایش بلند تر شده است و بدنش کمی گوشت آورده است به شهر شهید پرور یوته بوری رجعت می کند و در بدو ورود مدعی می شود که در زندانها و سیاه چاله های مخوف رژیم در بند بوده است و این است دلیل این همه تاخیر در بازگشتش. حالا خبر می رسد که نقاره به دست گوشه به گوشه شهر راه افتاده است و در پی هویت گم گشته اش، جار می زند که در زندانهای رژیم چه شرایط دهشتناکی را سپری کرده است!

جمعه شبی است که اینها را می نویسم، جمعه شبی به سان همه جمعه شب هایی که رفت و تو نیامدی. جمعه شبی مه گرفته و تاریک که حتی نور مهتاب نیز به زمین نمی رسد و من که اینجا پنجه در پنجه تغافل در کنج خلوت بی کلامی ام ایستاده ام ، می دانم که تو روزی از این روزها، سوار بر اسب سپید آرزومندی باز خواهی گشت…