بایگانی

بایگانیِ دسته‌ی ‘شعر’

پای عشقش با همه سختی ها سر می کنیم

دسامبر 5, 2009 خرچنگ زاده 7 دیدگاه

رهبر ما… ای علی روزگار
وارث خون های پاک
و ازخمینی یادگار

پرچم می خواستی؟

پی نوشت:

به باوری رسیده ام که دنیا راه خود را به سوی ناپاکی باز کرده است و دیگر بازگرداندن او از مسیر خبط و خطایش کاری نه چندان سهل بلکه انبیا گونه و معجزه وار است. اینها را تو می فهمی وقتی بدانی حمایت از او در این مغرب زمین لاکردار چقدر سخت و پرهزینه شده است… با همه اینها انزوا را به جان می خرم و بر آن چه اعتقاد دارم و قلبم به درستی اش گواهی می دهد راسخم.. بر صحت درستی احساسم همین قدر بسنده می کند که همه دشمنان خدا امروز دشمنش هستند.  صحبت ره گم کردگان هرچند جداست ..

سید حسن حسینی

یک شب ستاره ای خرد

فریاد زد که ای ماه

تا چند خود نمایی؟

آن گاه

ماه غمگین

آهی کشید و با دست

خورشید را نشان داد!

یک شب ستاره ای خرد

از فرط خستگی مرد!

Categories: شعر برچسب‌ها

برای تو …

حرف که می زنی انگار،

سوسنی در صدایت راه می رود

حرف بزن!

می خواهم صدایت را بشنوم

تو باغبان صدایت بودی

و خنده ات،

دسته کبوتران سفیدی

که به یکباره پرواز می کنند

غلامرضا بروسان

Categories: دروني, شعر

نگو نمی کند غروب ها دلت هوای من

آگوست 6, 2009 خرچنگ زاده 4 دیدگاه

چرا سکوت می کنی میان اشک های من

تو ای همیشگی ترین دلیل انزوای من

غروب می کنم عزیز در آسمان چشم تو

تنم کبود و آه من بلند تا خدای من

تو زخمه ای و تار من ، منم که زخمه می خورم

و ذره ای نمی کند نگاهت اعتنای من

هزار بار می شود شکسته ام غرور را

ولی نماند هیچ کس دقیقه ای به پای من

هنوز هم برای تو ترانه های شرقی ام

نوشته می شود ولی کجایی آشنای من؟

بگو کجا ببینمت بپرسم اینکه در دلت

هنوز مانده یک اتاق کوچکی برای من؟

به چشم های آسمان نمی توان دروغ گفت

نگو نمی کند غروب ها دلت هوای من

به چشم های ابری ام قسم که عاشقم هنوز

و ابتدای دیگری بر انتهای من …

Categories: شعر

یا بازگرد یا دل ما را صبور کن / پروانه نجاتی

جولای 1, 2009 خرچنگ زاده 4 دیدگاه

دل را پر از طراوت عطر حضور کن
آقا تو را به حضرت زهرا ظهور کن

آخر کجایی ای گل خوشبوی فاطمه
برگرد و شهر را پر از امواج نور کن

شب های جمعه یاد تو بیداد می کند
آدینه ای زکوچه دنیا عبور کن

آقا چقدر فاصله اندوه انتظار
فکری برای این سفر راه دور کن

زین کن سمند حادثه را تکسوار عشق
جان را پر از شراره غوغا و شور کن

آقا چقدر ضجه زنیم و دعا کنیم
یا بازگرد یا دل ما را صبور کن

پیوند به صدا

پی تدبیر

“دیدم در چند متری ملکوتم
دیدم قدری گرفته ام
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می رود
من هم رفتم”

رفتم پی آب ، رفتم پی نان

رفتم پی یک قاچ خیار

وتمنای گل یاسمنی که از آن دور مرا می خواند

Categories: دروني, شعر