راه رفتن

سه روز است که به راه افتاده. روز اول از کناره مبل خودش را رها کرد و آرام و با دست های باز اولین قدم های زندگی اش را برداشت. یک قدم.. دو قدم و قدم سوم زمین خورد. از شوق راه رفتن دو سیاهی چشم هایش مثل مرواریدی درخشان می درخشید. یازده ماه و پانزده روز و این اولین قدم های زندگی او بود. امروز که روز سوم است بیشتر و مطمئن تر قدم بر می دارد. بالای  ده قدم و دیگر او را ترس افتادن نیست. هر بار تلاشی تازه و پر توان تر و موفق تر…

سالگرد

farshad

 

 امروز سال فرشاد است. یک سال از رفتنش گذشت و من هنوز خیال می کنم او جایی همین نزدیکی هاست. منتظرم تا درسش تمام شود و از آن شهر کوچ کند و بیاید پیش من. من این سالهای دور از خانه آدم زیاد دیده ام اما رفیق کم. آن هم رفاقتی که او در حق آدم می کرد. چه بگویم؟ دوباره داستان از نو کنم؟

توی این یک سال دوبار بیشتر خوابش را ندیدم و عجیب این که دو شب پشت سر هم اتفاق افتاد. انگار که روحش آن هفته از بالای خانه من می گذشت. یک بار که اتفاقا خوابی طولانی بود، سوار بر ماشینی بودیم که او راننده آن بود و به سکوت و خاموشی شهری عجیب را با هم می گشتیم. شاید تمام شب تا صبح را به همین حال گشتن بی آنکه چیزی بگوییم گذشت تا صبح شد و پس از آن بیداری آمد. و شب بعد که به گمانم خواب کوتاه تری بود او را دیدم که از جایی باز می گشت یا کاری را تمام کرده بود که پس از بیداری به خاطر ندارم چه بود. تنها به یاد دارم که از او پرسیدم که سخت بود و او گفت نه به سختی مرگ…

یک سال گذشت. به غم و اندوه. خوبی اش این است که من و تو هر دو به رستاخیز بعد از مرگ اعتقاد داریم و من می دانم که روزی تو را دوباره در جایی دیگر خواهم دید..

لالایی

بچه که از هفت هشت ماهگی گذشت نگه داری اش درد سر است. نمی دانم شاید هر چه بزرگ تر شود اصلا دردسرش با خودش بزرگ تر شود. حالا که کمی از آب و گل در آمده  مدام و بی وقفه یا چیزی را در دهانش می گذارد و باید مواظب بود چیز خطرناکی نباشد یا چار دست و پا خانه را متر می کند و خودش را به در و دیوار می کوبد. شوق ایستادن بر روی پاهایش را دارد و تا به خود بیایی می بینی گوشه ای را گرفته است و از آن دارد بالا می رود و وقتی روی پا ایستاد هر چه را در دسترس اش باشد می گیرد و به سمت دهانش هدایت می کند. پاها ولی جان کافی ندارند و بدن نحیفش زود زمین می خورد. زمین خوردن هم همیشه امن نیست. سر به جایی می خورد صورت کبود می شود، دست و پای کوچکش ممکن است به جایی بخورد و درد بگیرد و بعد گریه است و جیغ و بغل مادر و لحظه ای بعد آرامش. برای همین است که هر کسی باید در زندگی اش یک نغمه آرام، یک لالایی خلسه آور برای این روزها یاد بگیرد.

gandom

خوشی بزرگ

اوضاع کار افتضاح است. ملغمه ای است از نداشتن رابطه مناسب با آدم های اطراف و نبودن پروژه در وضعیت به گه نشسته صنعت نفت نروژ و اعتماد نکردن مدیر و متناسب نبودن عنوان شغلی با روحیاتم. مفصل است و باید جدا نوشت. همین قدر بگویم که لحظه لحظه ساعات کاری برایم عذاب آور است. اتلاف وقت و عمر و دانشی است که معلوم نیست اصلا داشته باشم. نشسته ام و منتظرم که یک روز یکی بیاید و نامه ای بدهد دستم و مرا از وضعیتی که خود جرات و همت برون رفت از آن را ندارم نجاتم بدهد. وضعیت خانه اما متفاوت است. گندم حالا نه ماهش تمام شده و آن قدر شیرین و دوست داشتنی است که تمام ساعات اسف ناک و غم انگیز کار را از ذهنم بیرون می کند. به خانه که می رسم انگار که ساعت ها منتظرم باشد با دیدنم خنده ای شیطانی بر لبش نقش می بندد و چهار دست و پا خود را به من می رساند و خودش را در آغوشم رها می کند و بعد بابا بابا گویان چنان قهقهه ای می زند که تمامی خوشی دنیا در دلم یکباره جا می گیرد. دختری زیبا، خوش رو، غالبا خندان و شاد و اجتماعی که هیچ کسش غریبه نیست. پدر بودن چنین دختری شاید تنها چیزی باشد که این روزها دلم را خوش نگاه می دارد.

1

93 تمام شد

من از تبریک گفتن بی زارم. تبریک شنیدن روحم را عذاب می دهد. تبریک های سال نو، تبریک های تولد، تبریک های پایان ماه رمضان و همه و همه…یک جور ریاکاری پنهان در تمام این پیام ها نهفته است. انگار کسی را بر آن داشته باشند که باید حتما پیامی برای دیگری بفرستی. یک اجبار آگاهانه از سر قواعد زندگی اجتماعی. یک بده بستان تنفر انگیز و منزجر کننده. این رفتار گله ای هجمه وار حالم را خراب می کند. تبریک از سر صدق و دوستی، تبریک ساده و بی آلایش و بدون چشم داشت، آرزو کردن های خوب و حقیقی مادرم را اما دوست دارم. آن داستانش جداست.

سال نود و سه گذشت. نمی دانم چه طور باید در وصف این سال بکوشم که خواننده فهیم بفمد در این سال بر من چه رفت. تلخ ترین و شاد ترین لحظه های عمرم در فاصله ای کوتاه در فاصله میان میانه بهار و ابتدای تابستان رخ داد. مرگ فرشاد تلخ ترین لحظه هایی که در این سی و اندی سال تجربه کرده بودم را برایم رقم زد. رفیقی که برادر بود، خضر بود، راهنما و شمع مسیر بود، همدم و مونس و جان بود، مرگش ضربه سختی بر روح و روانم زد. و درست یکی دو چند ماه بعدش تولد فرزند زیبایم شوری چنان در جانم زد. آرزویی که به تحقق پیوسته بود و دختری که رویای سالهای جوانی ام بود به زندگی ام آمد. از این شادتر چه اتفاقی در زندگی انسان می تواند رخ دهد؟ سال 93 چنین سالی بود. نکوهشش کنم؟ او را با سخت ترین کلمات خطاب قرار دهم یا در مدحش سروده ها بگویم؟ نمی دانم.. هر چه بود گذشت و رفت. اما نه مثل سالیان پیش. که بسیار متفاوت تر.

سال جدید مبارک. از آن مبارک باد های از سر صدق و دوستی..

دوباره بنویسم؟

اینجا رها شده. کسی به آن سر نمی زند. غم انگیزتر اینکه حتی خودم هم به آن سر نمی زنم. منی که بایگانی اینجا را ساعت ها دنبال می کردم و نوشته های اینجا را بارها و بارها می خواندم، حالا قریب 4 ماه است که حتی این صفحه را باز هم نکرده ام. حال و روزم تغییر کرده. نوشته های قبلی اینجا برایم مسخره و سخیف جلوه می کند. دیگر از آن شر و شور سالهای پیش در وجودم جز شراره های بی جان و کم رمقی باقی نمانده. احساس پیری و فرتوتی می کنم. حرفی برای گفتن نمی یابم و هر چه می یابم آن قدر بی اهمیت و خرد در نظرم جلوه می کند که آن را به قلم نمی آورم. کسی اینجا را می خواند که دوست ندارم بخواند. این دوست نداشتن تیغ خودداری در نوشتن را بر گلویم می گیرد و مدام تهدیدم می کند. نمی دانم چه باید کرد. شاید جایی نو بیابم و آنجا روزی را از نو آغاز کنم. اما مرا به این سن و سال و بی انگیزگی توان رخت بر بستن و رحل اقامت بر جایی نو افکندن نیست. وضعیت غریبی است. اگر همت باشد شاید دوباره بنویسم. به فراخور حالم. شاید هفته ای یک بار. البته نه آن طور که الزامی در کار باشد.

کارهایی که نیمه کاره رها کردم

به عقب بازگشتم. به دوران دور. همه کارهایی که روزی شروع کردم و میانه راه رها کردم را توی مغزم لیست کردم. یک سال کلاس کاراته در 7 سالگی، سه چهار سال آموزش فوتبال روی چمن از 8 سالگی تا 11 سالگی، هفت سال پیاپی آموزش پینگ پونگ که هیچ وقت هیچ مقام درست حسابی ای به جز بردن یکی در میان بچه های باشگاه نرسیدم، کلاس خط درشتی که کلاس چهارم دبستان رفتم و نیمه کاره رهایش کردم، دو سه سال کلاس سنتور که اتفاقا به جاهای خوبی رسیده بود و از بد ماجرا با آمدنم به این سو رها شد. کلاس زبان انگلیسی کانون که با اصرار و کتک خانواده می رفتم و آخر سر، بعد از چندین سال ، در میانه های دوران جاهلیت، روزی که از دنده چپ بلند شده بودم پایم را کردم توی یک کفش و امتحان آخر ترم 9 را نرفتم و آنجا هم دوران زبان آموزی ام متوقف شد. یا مثلا 9 ماه کلاس زبان فرانسه که معلوم نبود اصلا برای چه می رفتم و اگر اصرار رفیق آن دوران نبود آیا اصلا علاقه ای به رفتنش داشتم؟ یا همین عکاسی که بعد از کلی خرج تراشیدن حالا دوربین و لنز و متعلقاتش افتاده گوشه اتاق و خاک می خورد. یا آن دوربین فیلمبرداری که یک روز ویر و گیر فیلم سازی افتاد به جانم و به جز آن فیلم دو سه دقیقه ای که در رقابت با یک دیوانه دیگری مثل خودم در آن شهر غم زده ساختم چیز دیگری ازش در نیامد.. حتی همین درس خواندن و دکترا گرفتن.. به جز شش هفت تا مقاله به درد نخور و کارهای بی ارزش دیگر خوب که فکر می کنم می بینم این هم واقعا نیمه کاره رها شده است و به جایی نرسیده است..
حالا دوباره از سر بی عاری کرم خط نوشتن و سنتور نواختن افتاده به جانم. سی و چند سالگی رسیده و این همه کارهای نیمه کاره که معلوم نیست کی قرار است به سرانجام برسد و مرا به لذت و شور برساند… باید عزم کرد. مگر آدم چقدر زنده است؟ می ترسم ناگهان زود دیر شود..

unnamed