نه به نام انسانیت

 

🔹 مثل معمول توی اتاقم چپیده بودم و صدای یک پسر و دختر جوان از بیرون در شنیده می شد که با پسر صاحب خانه حرف می زدند. دختر ظاهرا دم در ایستاده بود و پسر خانه را برای اجاره یکی از اتاق ها بر انداز می کرد. دقیقه ای گذشت و دختر هم با اصرار صاحب خانه رفت داخل و جایی نشست. به زبان سوئدی دقایقی حرف زدند و من می فهمیدم که پسر صاحب خانه با حالتی تحکم وار دارد حرف هایی یک طرفه می زند. کمی بعدتر پسر و دختر جوان بلند شدند و حرف های آخر را زدند و خواستند از در خانه بیرون بروند که یک باره صدای افتادن کسی روی زمین و هراس و هول و اضطراب بعد از آن از این سوی در به گوشم رسید.

🔹 خودم را بیرون در انداختم و دیدم دختر جوان در نیمه های در پخش زمین شده و رنگ از چهره رفته، تمام بدنش می لرزد. آب قندی دستش دادیم و او را به داخل کشیدیم و او با حالت تضرع و تشویش، انگار که کاری بزرگ در حقش کرده باشیم مدام عذرخواهی می کرد و تشکر می کرد.

🔹 حالش که بهتر شد پسر جوان که اهل آذربایجان بود همسر سوئدی اش را بر شانه کشید و رفتند.

🔹 داستان را از پسر صاحب خانه پرسیدم. آن زن، مادر فرزندی هفت ماهه بود که سیستم سوشیال اینجا او را از پدر و مادرشان به خاطر نزاعی که بین آنها در گرفته بود جدا کرده بود. قریب یک ماه و مادر و پدر در این یک ماه فقط هفته ای یک بار فرزند هفت ماهه شان را می دیدند. ضابط قانونی به مرد حکم کرده بود که یا خانه را ترک کند و جای دیگری زندگی کند یا این زوج قید بچه شان را باید بزنند و بچه در نوانخانه دولتی بزرگ خواهد شد.

🔹 اینجا جان فرزند و نحوه تربیت اش بسیار برای دولت اهمیت دارد و نهادهای دولتی سخت گیرانه و بی هیچ رحم و مروتی بچه را از پدر و مادر می گیرند. و من خیال می کنم این نه به خاطر انسانیت و حق زیستن سالم انسان است که برای پرورش انسانی کامل و سالم است که در بزرگسالی با روح و جان سالم بتواند کار کند و دولت حقش را، مالیاتش را، از جیب او بر گیرد. یک چرخه انسانی نمای کاملا موجه و سوسیالیستی اما در خدمت منافع دولت و سرمایه. یک ماشین جوجه کشی هدفمند و دقیق با مقررات سخت و آهنین برای تبدیل جوجه به مرغی پروار و اقتصادی برای بازار سرمایه…

1

Advertisements

نژاد پرستی

کارل رییس جدیدم مردی سی و هفت هشت ساله است که مانند اغلب سوئدی ها قدش به آسمان خراش می ماند. امروز از وضعیت جستجو و پیدا کردن سرپناهی جدید در این شهر درندشت از من سوال کرد و من گفتم حقیفتش از هر ده نامه ای که به صاحب خانه ها می فرستم شاید یک نفر جواب می دهد که ناگهان خروشید و گفت ما سوئدی ها آدم های گند نژاد پرستی هستیم. اگر اسمت به جای هاتف نیکلاس بود شاید این قدر به مشکل نمی خوردی. خندیدم و گفتم واقعا این طور فکر می کنی؟ ..

نژاد پرستی … و به خیال تو چرا نژاد پرستی چیز عجیبی است و مگر نه اینکه ریشه در سرشت بشر دارد؟ آدمی مثل خرسی می ماند که بدنش را بر روی تنه درختی کشیده و آن جا را قلمروی خودش کرده است. هیچ انسانی هیچ خرسی و هیچ حیوانی از نزدیک شدن یک غریبه به قلمرویش خشنود نمی شود. همه مردم دنیا کم و بیش نژاد خود را می ستایند و در برابر نزدیکی سایر فرهنگ به خودشان مقاومت می کنند. همان قدر که یک ایرانی نژاد پرست است سوئدی ها نروژی ها و چینی ها و ژاپنی ها هم نژاد پرستند. این خوی خاصه در کشورهایی که اختلاط فرهنگی در آنها به سبب جغرافیایشان کمتر بوده است پر رنگ تر ست.

تعجبی ندارد. تنه درخت های این شهر تک به تک به تن خرسی ساییده شده است و گوشه گوشه اش از سالها قبل قلمرو کسی شده است. درخت من نه در میان جنگل پر آشوب استکهلم که جایی و کناری در ایران منتظر من ایستاده است. می دانم که روزی بالاخره درختم را پیدا خواهم کرد و تنم را سخت به او می مالم.. آن درخت برای همیشه برای من خواهد شد.

مادر

امروز تولد مادر است. مثل همه این سالهای دوری و روی این تقویم های فراموشی میلادی اینجا، کسی باید سالروزها را به خاطرم بیاورد. با دوستان دوران کارمندی اش امروز بیرون رفته است. برایش ذسته گلی گرفته اند و هر یک کادویی. عکسی انداخته اند و مادر مثل همه عکس ها قیافه محزونی دارد.

اول آبان است و این دهمین خزانی است که من از پدر و مادرم دورم. به عکس خیره شده ام و از خودم می پرسم من آخرین بار کی برای مادرم شاخه گلی خریدم یا حتی صورتش را از سر محبت و دوستی بوسیدم؟ من اصلا برای مادرم چه کرده ام؟ گریه ام می گیرد. از خودم بیزار می شوم. حالم از این دنیا بهم می خورد. من حتی نمی دانم مادرم امروز چند ساله شده است…

1

 

ده سال گذشت

ده سال پیش، آن صبح لعنتی شانزده آگوست 2010 وقتی فرودگاه مهر آباد را پشت اشک های مادرم و آغوش گرم پدرم گذاشتم و خانه ام را، کاشانه ام را، مامن و ماوایم را ترک کردم، هیچ فکر نمی کردم درست ده سال بعد در همان روز دخترم را و زنم را جایی دیگر از غربت بی انتهای زمین رها کنم و خود را در گوشه دیگری تنها و بی کس و در نهایت غم و اندوه در اتاقی کوچک و نم گرفته پیدا کنم.

خدایا، این چه روزگار تلخی است که چنگ هایش را بیرون کشیده و بر تن و روح زخمی من می کشد. خدایا، قلبم را هستی ام را تمام وجودم را، دختر نازنینم را به آغوشم بازگردان. خسته ام. مرا دیگر تاب این سرگردانی های مدام نیست..

راه رفتن

سه روز است که به راه افتاده. روز اول از کناره مبل خودش را رها کرد و آرام و با دست های باز اولین قدم های زندگی اش را برداشت. یک قدم.. دو قدم و قدم سوم زمین خورد. از شوق راه رفتن دو سیاهی چشم هایش مثل مرواریدی درخشان می درخشید. یازده ماه و پانزده روز و این اولین قدم های زندگی او بود. امروز که روز سوم است بیشتر و مطمئن تر قدم بر می دارد. بالای  ده قدم و دیگر او را ترس افتادن نیست. هر بار تلاشی تازه و پر توان تر و موفق تر…

سالگرد

farshad

 

 امروز سال فرشاد است. یک سال از رفتنش گذشت و من هنوز خیال می کنم او جایی همین نزدیکی هاست. منتظرم تا درسش تمام شود و از آن شهر کوچ کند و بیاید پیش من. من این سالهای دور از خانه آدم زیاد دیده ام اما رفیق کم. آن هم رفاقتی که او در حق آدم می کرد. چه بگویم؟ دوباره داستان از نو کنم؟

توی این یک سال دوبار بیشتر خوابش را ندیدم و عجیب این که دو شب پشت سر هم اتفاق افتاد. انگار که روحش آن هفته از بالای خانه من می گذشت. یک بار که اتفاقا خوابی طولانی بود، سوار بر ماشینی بودیم که او راننده آن بود و به سکوت و خاموشی شهری عجیب را با هم می گشتیم. شاید تمام شب تا صبح را به همین حال گشتن بی آنکه چیزی بگوییم گذشت تا صبح شد و پس از آن بیداری آمد. و شب بعد که به گمانم خواب کوتاه تری بود او را دیدم که از جایی باز می گشت یا کاری را تمام کرده بود که پس از بیداری به خاطر ندارم چه بود. تنها به یاد دارم که از او پرسیدم که سخت بود و او گفت نه به سختی مرگ…

یک سال گذشت. به غم و اندوه. خوبی اش این است که من و تو هر دو به رستاخیز بعد از مرگ اعتقاد داریم و من می دانم که روزی تو را دوباره در جایی دیگر خواهم دید..

لالایی

بچه که از هفت هشت ماهگی گذشت نگه داری اش درد سر است. نمی دانم شاید هر چه بزرگ تر شود اصلا دردسرش با خودش بزرگ تر شود. حالا که کمی از آب و گل در آمده  مدام و بی وقفه یا چیزی را در دهانش می گذارد و باید مواظب بود چیز خطرناکی نباشد یا چار دست و پا خانه را متر می کند و خودش را به در و دیوار می کوبد. شوق ایستادن بر روی پاهایش را دارد و تا به خود بیایی می بینی گوشه ای را گرفته است و از آن دارد بالا می رود و وقتی روی پا ایستاد هر چه را در دسترس اش باشد می گیرد و به سمت دهانش هدایت می کند. پاها ولی جان کافی ندارند و بدن نحیفش زود زمین می خورد. زمین خوردن هم همیشه امن نیست. سر به جایی می خورد صورت کبود می شود، دست و پای کوچکش ممکن است به جایی بخورد و درد بگیرد و بعد گریه است و جیغ و بغل مادر و لحظه ای بعد آرامش. برای همین است که هر کسی باید در زندگی اش یک نغمه آرام، یک لالایی خلسه آور برای این روزها یاد بگیرد.

gandom