سالگرد

farshad

 

 امروز سال فرشاد است. یک سال از رفتنش گذشت و من هنوز خیال می کنم او جایی همین نزدیکی هاست. منتظرم تا درسش تمام شود و از آن شهر کوچ کند و بیاید پیش من. من این سالهای دور از خانه آدم زیاد دیده ام اما رفیق کم. آن هم رفاقتی که او در حق آدم می کرد. چه بگویم؟ دوباره داستان از نو کنم؟

توی این یک سال دوبار بیشتر خوابش را ندیدم و عجیب این که دو شب پشت سر هم اتفاق افتاد. انگار که روحش آن هفته از بالای خانه من می گذشت. یک بار که اتفاقا خوابی طولانی بود، سوار بر ماشینی بودیم که او راننده آن بود و به سکوت و خاموشی شهری عجیب را با هم می گشتیم. شاید تمام شب تا صبح را به همین حال گشتن بی آنکه چیزی بگوییم گذشت تا صبح شد و پس از آن بیداری آمد. و شب بعد که به گمانم خواب کوتاه تری بود او را دیدم که از جایی باز می گشت یا کاری را تمام کرده بود که پس از بیداری به خاطر ندارم چه بود. تنها به یاد دارم که از او پرسیدم که سخت بود و او گفت نه به سختی مرگ…

یک سال گذشت. به غم و اندوه. خوبی اش این است که من و تو هر دو به رستاخیز بعد از مرگ اعتقاد داریم و من می دانم که روزی تو را دوباره در جایی دیگر خواهم دید..

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s